تبليغاتX
.::بارن ببار که دلم هوای یار کرده::.

شبهای بارانی


مرغ عشق

خیلی وقته که درب کلبه ی احساس قلبم

را به روی همه ی پرندگان مهاجر

 بسته ام . این وسط گناه مرغ عشق های

 همیشه بی پناه چیست من نمی دانم ؟؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 14:16 توسط باران |

قفس

عشق يعني كوي ايمان و اميد عشق يعني

 يك بغل ياس سپيد عشق يعني يك ترنم از

 يه يار عشق يعني سبزي باغ و بهار عشق

 يعني لحظه ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار

 

نمي گم جاي تو توي دستام چون اگر باز كنم پر ميكشي

نمي گم جاي تو توي قلبمه چون اگه بشكنه زخمي ميشي

نمي گم جاي تو توي ذهنمه چون اگه خراب بشه؛ خراب ميشي

من ميگم جاي تو هر كجا كه باشه، دوستت دارم.

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشقها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده بجا می مانند

امیدوارم وبلاگ من  از نظر شما هم  خوب باشه

اگر دوست داشتین منو  خوشحال کنین نظر یادتو نره

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:11 توسط باران |

گریه

 اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت

 از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

 آموخت که چگونه گريه کنم امّا گريه به من نياموخت

 که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه

 دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:48 توسط باران |

به خدا

 

وقتی از مادر متولد شدم ، صدایی در گوشم  طنین انداخت .

که بعد از این با تو خواهم بود

به اوگفتم که کیستی ؟ گفت : غم

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد

ولی بعدها فهمیدم ! که من عروسکی هستم در دستان غم .

باران 

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما.

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

اسمان سربی رنگ.

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

میپرد مرغ نگاهم تا دور.

وای.باران:

باران

پر مرغان نگاهم را شست.

در این بازار داغ نا امیدی تو  را  باور کنم با  چه امیدی

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:18 توسط باران |

باران ببار

 

 

کنار آشنایی تو آشیانه می سازم

 

فضای آشیانه را پرازترانه می سازم

 

کسی سوال می کند به خاطره چه زنده ای

؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کن

شبی پرسیدمش با بی قراری

 

به غیر از من کسی را دوست داری؟

 

دو پلکش با خجالت بر هم افتاد

 

میان گریه هایش گفت     آری

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 22:50 توسط باران |

این وبلاگ متعلق به تمامی عاشقان دنیاست





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

آبان 1385


نويسندگان

باران
باران
باران




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: باران & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi